سفارش تبلیغ
صبا ویژن

نگذاشتیم انسان با آرد، معامله شود

"نگذاشتیم انسان با آرد، معامله شود ! "

 

یک روز بهاری، کنار دیواری کج و کوله، خودم را به گرمای آفتاب سپرده و بر زمین چوبک می زدم. 

اوایل بهار بود. طبیعت هنوز خود را نیاراسته بود. در فکر و خیالِ روزگار آن مردم بینوا بودم که چند کودک نزدم آمدند. یکی شون گفت:

 

 ـ فلانی میخواد زن بگیره!

 

 فلانی، پیرمردی سنگدل، و کهنه مباشر کریه و بدچهره‌ای بود که هیچ کی دختر به او نمی داد و تا حالا عزب مانده بود.

 

خندیدم و گفتم: چه دروغی!! 

 

کودکان همه با هم شروع به جواب کردند.

تند تند، با قسم و قرآن می گفتند دروغ نمی گیم. داره دختره "ترک"ه را می خره، بعدشم عقدش می‌کنه.

 ماشاءالله قشنگم هست.

 

ــ چه؟ چه؟! میخره؟!

ــ بله، بله. می‌خره و بعد عقدش می ‌کند 

 

مثل گلوله از جا پریدم و کودکان به دنبالم.

 

به حیاط پیرمرد که رسیدم، دیدم بر روی صندلی‌ای جلوس کرده و پا روی پا گذاشته است. 

تبسم بر روی سبیلش می درخشید.

 

  آن طرف‌تر، پیرمردی لندهور و قدبلند، لاغر و نزار،